آرادآراد، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

خاطرات آراد و مامان بابا

روز مادر

  برای روز مادر یک لپ تاپ کادو گرفتم چون هر وقت می یام از کامپیوتر استفاده کنم آراد از میز کامپیوترآویزون میشه و اجازه نمی ده. بعد از به دنیا اومدن آراد فکر می کردم حالا با این همه اضافه وزن چه کار کنم؟ولی حالا فهمیدم اون نگرانی بی مورد بوده چون انقدر دنبال آراد می دوم که از قبل لاغرتر شدم.ظاهرا این شیطونی رو از باباش به ارث برده.حتی می خواد از دیوارم بالا بره. راستی آراد دست زدن یاد گرفته . ...
10 خرداد 1390

آقای گرفتار

سلام منظورم از آقای گرفتار بابا محمد آراده. انقدر سرش شلوغ که این روزا از صبح که میره حتی ظهرم خونه نمی یاد و غروب بر میگرده.ما (من و آراد)اعتراضی نداریم فقط دلمون برای خودش می سوزه که انقدر کار می کنه.غروبم که بر میگرده خیلی وقتا ما رو میبره بیرون که حوصلمون سر نره. اینهارو مخصوصا برای تو (آراد)نوشتم که بعدا بدونی  هر امکاناتی که داری الکی به دست نیومده و قدرشون رو بدونی . بعضی از بچه ها خیلی انتظارات غیر واقعی از پدر مادرهاشون دارند.فکر می کنند پدر مادرشون باید فقط برای اونها زندگی کنند و توقعات اونهارو بر آورده کنند. امیدوارم تو از اونها نباشی.         ...
8 خرداد 1390

تغییر دکوراسیون

این هفته که از دورود برگشتیم آراد یک تغییر اساسی کرده بود: به محض این که گذاشتمش زمین شروع کرد به حرکت سمت تلویزیون.قبلش خیلی تلاش میکرد و کمی جابه جا می شد ولی حالا دیگه هر چیزی رو که بخواد سریع میره طرفش. مجبور شدیم خیلی چیزارو برداریم و لبه تیز وسایل چوبی رو پارچه زدیم و جلوی بقیه هم متکا گذاشتیم. خونمون خیلی دیدنی شده .   دنبال کردن  آراد هم به کارهام اضافه شده  چون اگر یک لحظه ازش غفلت کنم معلوم نیست چه بلایی سر خودش بیاره         ...
6 ارديبهشت 1390

به نام خدا

امروز برای اولین باره که دارم توی این وبلاگ مطلب می نویسم البته بعد از اینکه با کلی زحمت آراد رو خوابوندم.آقا مثل این که می خواد بره سر کار چون از ساعت ۷ صبح با باباش بیدار شده.امیدوارم که زندگی پسرم همش پر از لحظه های خوب باشه ومنهم به خوبی بتونم این خاطرات رو براش ثبت کنم. ...
31 فروردين 1390

اولین عید آراد کوچولو

۲۷  اسفند ۱۳۸۹ ما به خوزستان رفتیم امسال اولین عید آراد کوچولو بود. باورم نمی شه که سال ۱۳۹۰ هم اومد واقعا که عمرمون داره خیلی زود میگذره. سال تحویل ساعت ۲:۵۰ دقیقه شب بود و آراد رو هم بیدار کردیم تا کنار سفره هفت سین باشه آراد امسال برای دومین بار بود که به خونه خاله سمانه می رفت ولی این دفعه علاوه بر دزفول و شوشتر به شوش هم رفتیم.هم برای زیارت دانیال نبی و هم دیدن قلعه دمورگان و موزه شوش و آپادانا.با دیدن خرابه های شهر باستانی شوش و فکر این که روزگاری چه تمدن عظیمی داشته و الان زیر خروارها خاک مدفون شده حس عجیبی به آدم دست میده که قابل وصف نیست.من واقعا عاشق تاریخم و دوست دارم پسرم بعدها اطلاعات تاریخی خوبی داشت...
31 فروردين 1390

شلوغ شدن سر مامان

بعد از ۶ ماه مرخصی برگشتم سر کار. ۲ روزی میشه که کارم شروع شده اولش به خاطر آراد نگران بودم و فکر میکردم اذیت می کنه ولی خوشبختانه خوب بوده و خدا کنه تا آخرش خوب بمونه. علاوه بر شروع شدن کارم دوباره دارم میرم کلاس زبان.کلاس زبانم حدود یک سال و نیم بود که تعطیل شده بود و با شروع شدن دوباره کلاس دلم نیومد که نرم .مدت زیادی نمونده که مدرکم رو بگیرم.یک دفعه سرم شلوغ شده ولی باید کنار بیام .دوست ندارم از اون مادرهای به اصطلاح فداکاری باشم که از همه چیز به بهانه بچه دار شدن کنار میکشن.دلم می خواد  بعدها بتونم خیلی چیزا به بچه ام یاد بدم که یکی از اون ها زبان انگلیسیه.فکر می کنم هر چقدر آموزش زبان زودتر شروع بشه بهتره م...
31 فروردين 1390